مدل سازی یکی از خواسته های طبیعی است. لیکن مدل سازی زمانی درست است که نظریه آن را تایید کند. نظریه نباید مستخرج شده از مدل باشد. چرا که یک مدل ریاضی با در نظر گرفتن یک متغیر فرضی و حداقل کردن مجذور اختلاف خود با متغیرجامعه بدست آمده است(رجوع به اقتصاد سنجی). در روش […]

مدل سازی یکی از خواسته های طبیعی است. لیکن مدل سازی زمانی درست است که نظریه آن را تایید کند. نظریه نباید مستخرج شده از مدل باشد. چرا که یک مدل ریاضی با در نظر گرفتن یک متغیر فرضی و حداقل کردن مجذور اختلاف خود با متغیرجامعه بدست آمده است(رجوع به اقتصاد سنجی). در روش OLS، مدل ریاضی بدست آمده نزدیک ترین حالت به مدل رگرسیون (منطبق بر مدل رگرسیون) است. مولفه های شاخص تایید مدل ریاضی هم، برآمده از متغیرهای حاصل ازOLS است؛ که درست نیست. بنابراین تنها در شرایطی باید مجوز مدل سازی داده شود که نظریه وجود داشته باشد. این را اقتصاد سنجی نیز اشاره کرد ولی این اشاره در حد ظاهر بود و تقریباً اجازه OLS گیری در بیشترین شرایط داده شد و این مساله برای مدل های AR نیز صادر شد که امکان OLS گیری نیز برای آنها هست. تقریبا شرایط برای این که مدل سازی به اصالت برسد و خود بتواند بدون نظریه استخراج شود فراهم شد. از ابتدای امر گفته نشد که مدل ریاضی OLS چیزی جدای از مدل رگرسیون نیست که به تبع با جایگذاری یک متغیر و تصادفی در نظر گرفتن ضریب b ، امید ریاضی آن مترادف با ضریب جامعه می شود!؟. با گفته نشدن این گزاره عملاً مفاهیم اریب و نااریب و کارایی و ناکارایی و شاخص های بررسی این فروض کلاسیک مورد توجه قرار گرفت و این مساله سبب شد که توجه به اصالت نظریه کمرنگ شود.

با کاهش اصالت به نظریه ها، مدل ها مجموعه ای از احتمالات برای علت ها را جلوی شما می گذارند. ممکن است رابطه علت و معلول فهم نشود و ممکن است علت هایی که معلول علت دیگر هستند فهم نشوند که همین ها کافی است تا واقعیت فهمیده نشود(اگر روش تحقیق کمی، از نوع اقتصاد سنجی باشد؛ مساله فقط گم کردن واقعیت در عدم فهم رابطه علت و معلول بین متغیر ها و غیره نیست. اقتصاد سنجی یک مدل جلوی شما می گذارد و در ذات خود محکوم به قبول آن مدل می شوید. اقتصاد سنجی با تعریف یک متغیر خیالی و حداقل کردن اختلاف آن متغیر با متغیر جامعه، مدل ریاضی را درتابع رگرسیون ایجاد می کند. و چون مولفه های شاخص قبول مدل ریاضی ( یا به زبان اقتصاد سنجی عدم نقض فروض کلاسیک) نیز برآمده از همان OLS (روش حداقل مربعات خطا) است؛ چه عدم نقض فروض کلاسیک از این سوی این شاخص (یا شاخص ها) تایید شود و چه تایید نشود؛ می بایست در روش تحقیق کمی، نظریه مقدم بر مدل باشد. اگر روش تحقیق کمی دیگری انتخاب شد که در قدم اول، همان قدم آخر (ترسیم تابع) دنبال نشده بود؛ باز هم نمی توان نظریه را پشت گوش انداخت و یا حتی روش تحقیق کمی جدید را ابزار نظریه سازی قرار داد. چرا که همان طور که در ابتدا گفته شد؛ حتی مدل هایی که که تمایل به تحمیل تابع خود ندارند؛ پس از معرفی تابع بهینه، به نظریه، برای تفسیر درست روش تحقیق کمی خود نیاز دارند ).

وقتی نظریه پردازی قبل از مدل سازی باشد جلوی این که چندین متغیر با سهم های مختلف به عنوان علت در نظر گرفته شود گرفته میشود. به طور مثال نظریه های تورم بین تمام نظریه های تورم (فشار تقاضا ، فشار هزینه، و قدرت قیمت گذاری) تمایز و تفکیک ایجاد کرد. چرا که در عالم تفکر نظریه پردازان گفتند اگر در یک کشور هزینه های تولید به صورت پایدار تغییر می کند این تورم ارادی است ( منطقی نیست که تورم فشار هزینه باشد) و اگر در برابر تورم ، می خواهند نرخ بهره را افزایش دهند باز هم نظریه ای که حاکم بر علت تورم در این کشور است؛ نظریه تورم فشار تقاضا است چون تصمیم به جلوگیری از علت ایجاد تورم نشده است ( طبق نظریه های اقتصاد متعارف، اصالت تورم با فشار تقاضا است). به هر حال نظریه ها به علت و معلول می پردازند . به تفکیک علت ها می پردازند حال اگر قرار باشد از مدل ها استفاده کرد این علت و معلول ها و این تفکیک ها رعایت نمی شود. در حیطه اصلاح نظریه پردازی می توان گفت که نظریه فشار تقاضا وجود ندارد چرا که سیاست پولی مرتبط با تولید است و در نظریه های اقتصاد کلان به نادرستی با عبور کلی از مفهوم افزایش تقاضای کل، سیاست پولی به بازار محصول ارتباط داده شد. در حیطه نظری پردازی می توان گفت که وام مصداق سیاست پولی نیست و به تبع ابزار های تغییر نرخ ذخیره قانونی و نرخ تنزیل ابزار های سیاست پولی نیستند چون اگر وام از محل هیچ هم باشد؛ سطح نقدینگی جامعه افزایش پیدا نمی کند. در حیطه نظری می توان گفت که مصداق سیاست پولی، خلق پول از هیچ و عرضه آن به صورت بلاعوض است. در حیطه نظری می توان گفت نظریه تورم فشار تقاضا وجود ندارد چرا که سیاست پولی مرتبط با بازار محصول نیست مرتبط با بازار خدمات نامشهود و تولید ملموس که جزءی از تولید ناخالص داخلی می تواند تعریف شود؛ است.

اگر اولویت اصلاح نظریه ها فراموش شود و در این شرایط به مدل ها اصالت داده شود در شرایطی که مدل ها دقیق یا درست نیستند (چون درست است که داده های جامعه را می گیرند ولی چیدمان آن فقط از طریق نظریه پردازی ممکن است و نارایبی و اریبی و کارایی و عدم کارایی برای سنجش بین دو مدل ریاضی مستخرج شده از مدل سنجی و مدل سنجی تقریبا بی مفهوم است وقتی ols مدل ریاضی را به سمت منطبق بودن با مدل سنجی استخراج کرده است)؛ همان نظریه های نادرست بدون اصلاح باقی می مانند.

با فراموش کردن اصالت نظریه ها، منطق های علت و معلولی فراموش می شود و چندین علت با سهم های مختلف به عنوان توضیح یک متغیر معرفی میشود که این گونه توصیف، نمی تواند مفید برای سیاست گذاران اقتصادی باشد.

درست است که در حیطه نظریه پردازی تورم، زمانی که تورم پولی است یعنی فرض بر آن است که افزایش دستمزد نرخ بهره و.. به صورت پایدار وجود ندارد و حتی تورم ساختاری نیز وجود ندارد و غیره، ولی می توان با منطق های درست تر نظریه های دیگر، در همین زمینه مطرح کرد و علت تورم را تنها در تورم قدرت قیمت گذاری بسنده است.

ضمیمه در مورد اقتصاد سنجی:

اقتصاد سنجی می تواند از بین داده ها، یک معادله (مدل ریاضی) تعریف کند. این معادله ارزش مفهومی جزء همان حداقل اختلاف یک متغیر با یک متغیر فرضی ندارد. بنابراین می توان در جایی که نظریه ای نیست به این شکل که بین چند متغیر یک رابطه تابعیی معرفی نشده است(ممکن است نظریه حول تفکیک متغیرها و بیان یک علت باشد که در این جا هم استفاده از روش کمی سنجی نادرست است چون مدل چند علیتی، مبتنی بر نظریه نیست)؛ استفاده از این مدل را نادرست بیان کرد(سوای ایراد به شیوه کار اقتصاد سنجی که از طریق یک متغیر خیالی، مدل ریاضی منطبق بر مدل رگرسیون خود را می سازد) و بهتر است مدل سازی حول روش های کمی باشد که ادعای وجود یک تابع بین متغیرها ندارد. تفکیک نظریه و مدل و تلاش برای اصالت به نظریه در عین اصلاح نظریه، شیوه درست می تواند باشد چرا که اقتصاد بر اساس نظریه و فکر می تواند ساخته شود، ضمن این که روش های کمی یا مبتنی بر مشاهدات نیستند و یا توان درک رابطه های علت و معلول بین متغیرها را ندارند و در بهترین حالت مجموعه ای از دلایل برای توضیح یک علت، پیش رو می گذارند.