فریدمن می گوید که ۱۹۳۰ به این علت بحران رخ داد که بانک مرکزی در تلاش برای شکست کاپیتالیسم برآمده بود. سوال این است که اگر بانک های مرکزی اقتصاددانانی را استخدام می کنند که منافع خود را دنبال کنند چرا بانک های مرکزی دیگر سیاست دهه ۱۹۳۰ را تکرار نکردند؟
شاید پاسخ آن باشد که همان مقاله ۱۹۶۳ فریدمن نیز اشتباه بوده و آنچه در دهه ۱۹۳۰ رخ داد میتوانست گویای آن باشد که اقتصاد نمیتواند معادل با تولید تعریف شود بلکه می تواند معادل با حمایت مالی درست و پایدار(ماهیت حمایت از تولید) تعریف شود:
میلتون فریدمن: بانکهای مرکزی اکثر اقتصاددانها را به استخدام در میآورند طوری که نوعی سوءگیری در بیان واقعیتها و علتها به وجود میآید، پس آنها چیزی را میگویند که برای بانکهای مرکزی خوشایند است. بین سالهای ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۳ میزان پول در اقتصاد ۳۰ درصد کاهش یافته بود و این امر با کاهش تولید ناخالص داخلی به نصف همزمان شده بود. وقتی ۲۵ درصد نیروی کار شغل ندارند، نمیتوان موضوع را نادیده گرفت.در آن زمان پند اصلی که مردم از وضعیت بهوجود آمده گرفتند این بود که کاپیتالیسم شکست خورده است. علت آنکه آنها چنین درسی گرفتند این بود که مقامات پولی به واسطه منافعی که داشتند ترتیبی دادند تا مردم چنین درسی بگیرند.
علم اقتصاد چارچوب قانون بازار را پذیرفت. قانون بازار، بیشتر کاپیتالیسم و نظام سرمایه داری را تداعی میکند یا آنرا ایجاد یا حفظ میکند. به هر حال سوال این است که علم اقتصاد چه نگاهی به سیاست پولی دارد؟ سیاست پولی در علم اقتصاد، ذبح شد. جدای از آنکه مصادیق درست تر سیاست پولی معرفی نشد، از طریق برخی مغلطه ها پیامد آن تورم زا خوانده شد و پرونده سیاست پولی بسته شد.
شکست علم اقتصاد آن است که سیاست پولی به درستی تفسیر شود. وقتی از تولید کنندگان حمایت مالی از طریق خلق پول میشود چه اتفاقی می افتد؟ انگیزه های افزایش سرمایه گذاری ایجاد میشود. تقاضا برای مواد اولیه افزایش می یابد. قاعدتاً از قبل از تولید کنندگان مواد اولیه نیز این حمایت مادی انجام شده است. به طور کلی تولیدکنندگان خود را در مواجه با حمایت مالی بلاعوض و پایدار می بینند که سبب میشود رفتار تولید کنندگان معلول قانون بازار نباشد بلکه حمایت جای قانون بازار را بگیرد.
اگر بانک مرکزی به دنبال شکست کاپیتالیسم بود سیاست عدم عرضه پول را پیش نمیگرفت بلکه سیاست حمایت مالی بلاعوض و پایدار از تولید کنندگان را در پیش می گرفت. و اتفاقاً سیاست پولی از بین برنده قانون بازار و جایگزین کردن تابعیت رفتار تولید کنندگان و بازار محصول از حمایت است.
ادعای دیگر فریدمن از شکست خلق پول این است که دهه ۱۹۷۰ نشان داد که نمیتوان به اقتصاد کینزی اعتماد کرد. فریدمن اشاره ای نمی کند که تورم رکودی دهه ۱۹۷۰ که اولین تورم کشورهای توسعه یافته بود مربوط به شوک هزینه ای قیمت نفت بود:
میلتون فریدمن: آنچه دیدگاه عمومی و نیز دیدگاه اقتصاددانها را تغییر داد رویدادهای دهه ۱۹۷۰ بود. در دهه ۱۹۷۰ وضعیت طوری بود که با تحلیل کینزی سازگاری نداشت. یعنی همزمان نرخ تورم و نرخ بیکاری بسیار بالا بودند و ما با رکود تورمی مواجه بودیم که با تحلیل کینزی قابل توصیف نبود. اما همین شرایط و تجربه بیش از هر عامل دیگر به تغییر بنیادی دیدگاه مردم و اقتصاددانها درباره پول منجر شد.
فریدمن ادعای آن دارد بانک مرکزی در دهه ۱۹۳۰ برای شکست قانون بازار، پول را کاهش داد. پیامد رکودتورمی دهه ۱۹۷۰مربوط به سیاست پولی است و پس از آن عدم تورم مرتبط با عدم سیاست پولی است. این ها در حالی است که اگر بانک های مرکزی به دنبال شکست قانون بازار باشند از سیاست پولی در ماهیت درست و به صورت پایدار استفاده می کنند و در ثانی اگر بر فرض کاهش سیاست کاهش پول در جامعه را دنبال کنند، چرا این سیاست تکرار نشد؟ این نشان میدهد که مقاله ۱۹۶۳ فریدمن هم اشتباه بوده است و اساساً همان زمان هم بانک مرکزی سیاست کاهش پول را در پیش نگرفته بود. پیامد ۱۹۷۰ نیز ارتباطی با سیاست پولی ندارد و مرتبط با شوک نفتی دهه ۱۹۷۰ است. عدم تورم دهه های کنونی نیز به علت اجرایی شدن سیاست پولی در ماهیت درست و پایدار بوده است نه اجرایی نشدن حمایت کینزی و حمایت مالی درست و پایدار.
سوای این ها بهتر بود میلتون فریدمن نسبت به خطاهای نظری که در علم اقتصاد کلان و نظریه تورم پولی رخ داد صحبت کند. چگونه در تفسیر سیاست پولی پس از افزایش تقاضای سرمایه گذاری، مازاد تقاضا برای محصول نهایی (نه مواد اولیه) مطرح شد و چگونه در شرایطی که انتقال به چپ منحنی عرضه مترادف با تساوی هزینه نهایی با درآمد نهایی مطرح شد؛ پیامد رسیدن هزینه نهایی به درامد نهایی در بازگشت تولید به سطح قبل بیان شد؟
تقسیم بندی میلتون فریدمن از داده های اقتصاد:
فریدمن معتقد است دهه ۱۹۳۰ به دسیسه بانک مرکزی برای شکست لیبرالیسم گذشت. دهه ۱۹۷۰ به شکست سیاست پولی بانک مرکزی گذشت و پس از آن قواعد لیبرالیسم دنبال شد. نیازی نیست در مورد این گفته های فریدمن با وی به چالش کشیده شد. میتوان این سوال ها را دنبال کرد که چرا لیبرالیسم با حمایت فریدلیک لیستی و حمایت کینزی و حمایت موثر تر حمایت مالی بلاعوض و پایدار مخالف است؟ پیامد استفاده از سیاست پولی برای حمایت مالی بلاعوض و پایدار چیست که لیبرالیسم با ان مخالف است. لیبرالیسم با سیاست پولی مخالف شد چون به درستی آنرا به تفسیر نکشیده بود.
ضمیمه:
فریدمن، شوارتز در مقاله ۱۹۶۳ ادعا کرده اند که رکود بزرگ به دلیل فدرال رزرو بود که اجازه داد عرضه پول از سال ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۳ کاهش یابد. از بیان این گزاره، فریدمن و شوارتز در توجیه درست بودن کنترل سیاست پولی استفاده کرده اند. فریدمن و شوارتز برای تایید این ادعا که موضوع سیاست پولی باید کنترل عرضه پول باشد؛ از این مقاله استفاده کرده اند.
هم اکنون اقتصاد نظری از بانک های مرکزی خواسته است که متناسب با نرخ رشد تولید، رشد نقدینگی ایجاد کنند. به نظر می رسد جایگاه سیاست پولی هم چنان به درستی از لحاظ نظری بیان نشده است. چون سیاست پولی (سیاست پولی درست و پایدار) میتواند پیامد عدم تورم (حتی تنزل نرخ تورم و ثبات آن) در عین افزایش (ارتقاء) اشتغال و تولید ولو اینکه در آمارها زودتر در گسترش بخش خدمات رفاهی مرتبط شود، را دنبال کند.
این مطلب بدون برچسب می باشد.
Wednesday, 28 January , 2026