لیبرال دموکراسی نهایت اصلاح نظریه های علوم سیاسی است. نظریه پردازان دموکراسی با قید گذاری برنظریه آرمان گرایانه دموکراسی، دموکراسی را در معنای لیبرلیسم آن، پذیرفتند. لیبرالیسم سیاسی، دموکراسی را در معنای عام قدرت اکثریت، مورد قبول ندانست و آنرا همسان با قدرت اقلیت دانست چرا که به صورت کلی با تمرکز قدرت مخالف بود. لیبرالیسم سیاسی، جایگزین شدن رقابت عادلانه بر سر قدرت سیاسی به جای تمرکز قدرت را، راه حل برای آزادی بیان کرد و دموکراسی را در معنای لیبرالیسم دموکراسی آن بیان کرد. امروز نیز علوم سیاسی، منظور خود از دموکراسی را در لیبرالیسم دموکراسی قرار داده است.
لیبرالیسم سیاسی، حکومت نامحدود اکثریت را طبعاً حکومت مشروط و محدود و ضامن آزادی های فردی نمیداند و بیان می کند که چنین حکومتی تنها ممکن است دموکراسی خودکامگان نامیده شود.
مصداق دموکراسی نزد لیبرالیسم سیاسی:
پرسش اصلی در لیبرالیسم سیاسی این است که قدرت چگونه محدود میشود (در حالی که پرسش اصلی دموکراسی این است که چه کسانی حکومت می کنند یا چه کسانی حکومت کنند) از این رو لیبرالیسم بر حکومت مستقیم مردم و مشارکت مستمر آنها در سیاست تاکید نمی کند(هر چند که مغایرتی با آن نیز ندارد). بسیاری از لیبرال ها از خطر استبداد اکثریت و سرکوب اقلیت به نام دموکراسی، سخن گفته اند. امروز آنچه به عنوان مفهوم رایج دموکراسی شناخته میشود، همان لیبرال دموکراسی(فرزند لیبرالیسم) است.
لیبرالیسم سیاسی:
ایدئولوژی لیبرالیسم سیاسی به مفهوم آزادی شهروندان در سایه حکومت محدود به قانون بوده است و هدف اصلی این ایدئولوژی مبارزه با تمرکز قدرت بوده است.
چگونه نظریه پردازان دموکراسی در نهایت به لیبرال دموکراسی می رسند:
به طور کلی نظریاتی که درباره دموکراسی از دیرباز تاکنون عرضه شده اند، به دو دسته بزرگ تقسیم میشوند.یکی نظریه های آرمان گرایانه و دوم نظریه های واقع گرایانه. واقع گرایان همواره از احتمال پیدایش استبداد اکثریت، سرکوب اقلیت و از میان رفتن قید و بندهای قانونی بر قدرت نگران بودند. از دیدگاه واقع گرایان قدرت به هر حال خطرناک است و باید به شیوه های قانونی محدود شود. قدرت اکثریت هم به همان اندازه خطرناک است که قدرت گروه های اقلیت میتواند خطر آفرین باشد. یکی از شاخه های اصلی دیدگاه واقع بینانه، نظریه های دموکراسی کثرت گرایانه معاصر است. در این نگرش جوهر دموکراسی را باید در جهان امروز نه در حکومت اکثریت مردم، بلکه در حکومت و رقابت چندین گروه برگزیده یا نیروی سیاسی یافت. تکثرگرایان بر کثرت و تعدد گروه های قدرت در دموکراسی ها و تمایل قدرت سیاسی به پراکندگی تاکید می گذارند.
چگونه اقتصاد میتواند نظریه علوم سیاسی را کامل کند؟
با معرفی درست علم اقتصاد، لیبرالیسم دموکراسی میتواند از تمرکز بر رقابت ( برای محدود کردن تمرکز قدرت چه برای اقلیت چه اکثریت)، به عملکرد سیاست معطوف گردد:
اقتصاد میتواند بدون نتیجه ای که قرار باشد از حمایت به فعالان اقتصادی عارض اقتصاد و جامعه شود؛ خود را در قالب خود حمایت، معرفی گرداند. اقتصاد میتواند با تکیه بر ظرفیت نامحدود حمایت در قالب تحقیق و توسعه تجربی و امکان جایگزین شدن حمایت به جای قانون بازار، خود حمایت درست و پایدار ( و در اشکال مختلف در جهت شکل گیری اعتماد تولید کنندگان به سیاست) را، به عنوان پاسخ به سوال تعریف درست علم اقتصاد، معرفی گرداند. با تعریف درست از اقتصاد، میتوان نظریه های علوم سیاسی را در معرض تکمیل و یا اصلاح قرار داد. علم اقتصاد میتواند در معرض این پرسش قرار بگیرد: آیا به غیر از لیبرال دموکراسی، ابزار دیگری برای آزادی اقتصادی وجود دارد یا خیر(حتی شاید علم اقتصاد بیان کند و نظریه های علوم سیاسی نیز این نتیجه برسند که مصداق فعلی لیبرال دموکراسی، نشات گرفته از نگاهی است که ضد آزادی اقتصادی و تعریف درست علم اقتصاد است)؟ پس از مواجه با پاسخ علم اقتصاد که تاکید بر اجرای درست سیاست گذاری های اقتصادی درست توسط سیاست است، مصداق لیبرال دموکراسی میتواند از تمرکز بر توزیع عادلانه قدرت، به اجرای درست سیاست گذاری درست اقتصادی تغییر کند و اصلاح نظریه های علوم سیاسی از تمرکز لیبرال دموکراسی، بر توزیع عادلانه قدرت، به تمرکز عملکرد سیاست، دنبال شود.
ضمیمه:
سیاست عموما به مفهوم عمل اخذ تصمیم و اجرای آن برای کل جامعه است. پس در سیاست عمل، عامل و موضوع عمل وجود دارد. عامل عمل سیاست، حکومت است موضوع عمل، افراد و بخش های مختلف جمعیت اند. عمل هم سیاست گذاری های حکومت است.
ضمیمه۲:
ما یه واژه به نام سیاست داریم یه واژه به نام دموکراسی. نظریه های علوم سیاسی مصداق دموکراسی را در لیبرال دموکراسی قرار دادند با این اعتبار که جلوگیری از تمرکز قدرت از تمرکز قدرت چه برای یک گروه چه اکثریت، بهتر است. حال سوال این است که هدف از قدرت سیاسی چیست که حال قرار باشد این قدرت به صورت عدم تمرکز دنبال شود یا به صورت تمرکز فردی گروهی یا اکثریت؟ علوم سیاسی به این مساله نپرداخته است. اگر علوم سیاسی از اقتصاد عملی شناخت داشت و اگر علم اقتصاد در بعد نظری خود را اصلاح می کرد دیگر فرقی نمی کرد که سیاست، قدرت را چگونه در اختیار خواهان های آن قرار دهد چون تمیز و شاخص و هدف از قدرت مشخص بود که صاحب قدرت باید چه رفتاری انجام دهد. با مشخص شدن هدف قدرت (اجرای سیاست گذاری درست اقتصادی یا همان جایگزین کردن حمایت مادی درست و پایدار به جای قانون بازار)، هم علوم سیاسی از این آشفتگی بازار نظریه های خود رهایی می یافت و هم آنهایی که به درستی در نقد لیبرال اقتصادی ذهن هایشان درگیر شده بود. سیاست گذاری درست اقتصادی تناقضی با لیبرال اقتصادی ندارد که اگر علم نظری اقتصاد بخواهد تناقضی بین حمایت مالی درست و پایدار با لیبرال اقتصادی ایجاد یا بیان کند به نظر خطایی مضاعف بر خطاهای نظری خود ایجاد کرده است. البته وقتی اقتصاد نظری، چارچوب تعریف خود از اقتصاد را، از زاویه قانون بازار آن هم به نادرستی، معرفی و قرار داده است؛ نیازی به این بررسی که آیا علم نظری اقتصاد یا همان لیبرال اقتصادی، مخالفت عملی خود با حمایت مالی درست و پایدار از کسب و کار ها و کارآفرینان اعلام کرده است یا خیر باقی نمی گذارد. امید است که با اصلاح نظریه های اقتصادی، واژگان نظری، خلاصه در یک واژه (حمایت مالی بلاعوض و پایدار از کسب و کار ها و کارآفرینان) شود (نقد اقتصاد کلان).
آیا اقتصاد میتواند نقشی در تکمیل یا اصلاح نظریه های علوم سیاسی داشته باشد؟
این مطلب بدون برچسب می باشد.
Wednesday, 28 January , 2026